![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
« آفتاب عشق »
عشق های بی دردسر شبیه توست باید نیمی از ماه را رفته باشم در هر خیابان و از روی خط های کفن پوش رد شدن ماشین ها را ببینم آن وقت می توانم قلب مریضت را با خودم توی آکواریوم خانه ام کنار ماهی های طناز بگذارم چه عشقی بی دردسر تر از این خون تو حباب کوچکی ست که اسمت را برعکس توی شعرهایم می گذارد سطرهایم همه ی آغوش اند راه نرفته ام را توی دهان عشق تو بر می گردم انگشت های سوخته ام از آفتاب لب توست .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:3 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 1:56 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
« خدا نزدیک است ....»
کلمات درشتی بودند آسمان و زمین توی حلق کودکی ام که با انگشتان بلورینت کشیده شدند دور زندگی . در هم کوبیده شد پنجره ی بزرگ اتاقم با عبور چند دقیقه ای باد .
کنار کشیدم از این محشر کوچک که آبشار ِ بیرون زده از عکس ادامه اش آب پاکی ست روی دامنم .
پرواز می کنم به صخره ها به دشت ها خدا نزدیک است میان لا اله ... روزمره گی مادر و خدا نزدیک بود وقتی رأس ساعت شعر خانه خسوف کرد و با عجله پدر را بستری کردیم و با عجله آرام بخش را توی حلقم ریختم راستی کدام بیمارستان بود ؟ آیا همه ی قرص های آرام بخش سبز چمنی اند؟!
نزدیک شد آسمان و زمین قورت می دهم آشفته روزها را که سطر را هر چه پر می کنم قیامت تازه ای تکان می خورد کنار علامت ها ای انسان ! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد .*
*سوره ی انشقاق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 23:58 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
نیمه ی مردی هستم که موهایش را ریخته روی آخرین نقطه ی روشنش تنم را تور می کنم تا یک جفت کفش سیاه از تورم هر فصل بیرون بیاورم فصلها چفتم می کنند وقتی اتاق هر شبش را در جیغ های نیمه کاره رها می کند اصلن آشپزخانه سرش نمی شود که هنوز بلد نیستم پیشبندی ببندم تا اجاق از ویار بیرون بیایید این خانه در بوسه هایم آبتنی می کند این خانه مرد سربزیری ست خیز میدهم تنم را در جفت دستهایش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:26 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
چند تا بود عشق وقتی از نی لبک به هوا جریان داشت و چمنزارها را می رفت سایه بان ها را می رفت خنده پس می زد/حد فاصل شقیقه ام چه شکل منظمی جو آرامی لب و دهان نی لبک نشمرده با انگشت بر مرز کوچک دایره هایش عشق بالا و پایین می پراند تنم را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:55 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
برایم بگو دنیا دنیا چندمین پیراهنت را روی شانه هایش به خلوت برد که مست شده ای از دست روزگار مست دراز کشیده ای روی تخت تمام بیمارستان های جهان به دنبالت خراب می شوم بالای سرت دستهایم را به تنهایی ات می کشم آغوشت به سینه ام سنجاق می زند حجابی را که از حنجره ام فریاد می زند : عشق عشق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 17:1 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
تکه های تنم را که جمع می کنی شبیه سلاحی تنهایی ام را به آغوش برده تا کجای تنت به خواب بزنم این لبها را؟ که دستهای تو ماشه را می گیرد و برمی گردد سمت تازیانه های تنم از بوسه های تن به تن به تکه های شب و روز نقطه ها را به هم وصل می کنی یک به دو دو به سه سه را نقطه به نقطه . ادامه ام می دهی در هیجان خشکی و آب . رد می شوم از جنگهای احتمالی جنگهای نا تمام به صورت مرده ی کشوری می رسم که تمام می کند نقطه ها را روی اولین سطر با سلاحی اخطار اول : برگرد اخطار دوم : یک گلوله حالا جنگلی با من است پر از آوازهای تکه تکه شده ی هر پرنده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 23:22 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
نگران نیستم هنگامی که ساعت دوازده ضربه بزند . من دختری بی شیله پیله ام که در باد خواب کفش های شیشه ای می بیند و در بوسه ی ابرها وردی میخواند مشترک برای همه ی دختران تنها . موش های خانگی یک دست لباس شیک بر تن شب می پوشند . شب می رقصد با موسیقی دلخواه خواهران ناتنی ام ! روز که فرا می رسد برق لبش را بر خوابم می کشد. بر می خیزم که داروهای قوی هنوز قاطی سرُم اند ساعتی دیگر کمیسیون پزشکی تشکیل می شود یک میهمانی شور .
همه ی دهانم خودکاریست که جوهر افشانی می کند بر سر کلمات من راه می روم با کفش هایی که دوازده بار روی نگرانی پله ها می کوبم اش .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 0:8 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
می تواند از ضلع شرقی پنجره ها افسون کند کلماتی را که راه می روند توی جغرافیای اتاق ها و از لبه ی تخت به لب فنجان ها عبور دهد خونی را که از آغوش آفتاب لب تر می کند روی خطوط پلاتین هایی که از دست چپ و پای چپ را از تردد خیابان پر کرده ست بر می گردم به ارتفاع تنهایی اش تا عابران را به غوغای چراغ ها ببرم پنجره به سنگ دچار می شود حالا می توانم تمامی هذیان خوابت را بریزم روی اضلاع پیاده رو و دور اینهمه اتفاق اعتراف کلمات را بیرون بکشم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0:33 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
روی برگ هر درخت اسم پرنده ای ست که از اندوه خوابهایم بیرون پریده هذیان را عق می زنم گنگ و تبدار و هرچه سردم است را آواز پرنده می پیچم تا در قفل همه ی درها زندگی را باز و بسته کنم و این کلید تصادفی به اتاقی باز می شود که با دامنی کوتاه چرخ می زنم مثل عروسکان خیمه شب بازی و دور خوابهای بد را خط می کشم پرنده ام ! بالهایت را بازیِ دوباره بده و روی دستهای بی حوصله ام تنهایی کن! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:37 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
عشق های بی درد سر شبیه توست باید نیمی از ماه را رفته باشم در هر خیابان و از روی خط های کفن پوش رد شدن ماشین ها را ببینم آنوقت می توانم قلب مریضت را با خودم توی آکواریوم خانه ام کنار ماهیهای طناز بگذارم چه عشقی بی دردسر تر از این ! خون ِ تو حباب کوچکی ست که اسمت را بر عکس توی شعرهایم جا می گذارم سطرهایم همه آغوشند راه نرفته ام را توی دهان عشق تو بر می گردم انگشت های سوخته ام از آفتاب لب توست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:28 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
وقتی بالا می آید هفت ماهه ی درونم با همه ی کودکی اش به دیوار می کشد خطی افقی را. وصل است به همه جا به سیم برق ها که به کلاغی فرصت قار قار می دهد به ریسمانی که پیراهنهایش وحشی شده اند در گیر و دار باد و به اندامم که لبه ی تخت نبودنت را دراز می کند دستهایم صورتم را به آب می زنم این بار چندم است که بالا می آورم دوباره می کشم و جثه ی کوچک تو چقدر یاد گرفته حرف بزند با همه ی اشیاء دعوا و نقشه ی معماری را به هم بریزد روی دیوارها دارد تیر می کشد قفسه ی سینه ام مهره های کمرم فعلا" تا بریدن بند ناف نباید نوازشش کنم قرار بود مادر باشم یا... این خط به کجا وصل است؟ به اندامم که روی صفحه ی مانیتور افقی میرود وقتی بالا می آید هیچ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 1:33 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
باید توی بازار ماهی فروش ها ماسه جمع کنم که آنقدر جهت میدهند به باد و حلق آویز می کنند خواب طوفان زده ام را به ساحل می رساندم که گهگاه مسیر تخم ریزی لاک پشت هاست و من با قیل و قال پولک ها شب را محک زده ام تا در مسیر اندامت به جزیره ی ناشناخته ای برسم و آنقدر چیز غنیمت کنم که سرمای ماهی فروشان را بخرم زندگی ام کابوس تب کرده ای می شود و مدام آوازهای زنی را می خواند که خودش را جمع زده به پیراهنی با تورهای فراوان . زنبیلت می کنم که می شکافی تنهایی ام را در باد و جهت می دهی به بالا آمدنم . بسیار ماسه ماسه توی بازار ماهی فروشان .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 15:11 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
نزدیک بود به کشتنم بدهد شیر آبی که می خواست من جریان زندگی باشم آینده ی روزهایم اتاقی ست که جیک جیک هیچ گنجشکی مجبورش نمی کند خلاصه شود با اندک دانه ای لب پنجره لبهایم دیگر نمی ماسد به چیزی که تعبیرم کند به زیبایی دم غروب است دم غروبی که باد می کند حوصله ام باز بسته باز شر شر شکاف کشتنم زیر جریان آب نزدیک بود ... نزدیک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 20:32 توسط سیده زهراحسینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شعر!
خوشبختی کامل! می خواهم الهه ای باشم بر پهنای بشر مرا به دور دستها ببر. جایی که باغچه باشد! |
|
RSS
|